سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
صداى پاى مهدى می‌آید
صداى پاى مهدى می‌آید
   1   2      >

درحکایت فراق ما تمام شدیم

چهارشنبه 20 اردیبهشت 91 ساعت 5:44 عصر

همیشه کسی در من فریاد می‌زند، بی تابی نکن، می‌آید
تو که می‌آیی، تا دل پریشانی ما را آرام و قرار شوی
تو که می‌آیی، تا بساط دروغ را برچینی و خودبینان سرکش عالم را نابود کنی
تو که، یاری کننده حقی
پس تو کجایی؟
ما همه اعتبارمان را مدیون نگاه مهربان و آسمانی توییم
دعا کن در حصار فراموشی مدرن ردپایت را گم نکنیم یک وقت
در این حکایت فراق ما تمام شدیم
خاصیت عشق این است.


    اَللّهُمَّ عجِّلْ لِوَلِیکَ الْفَرَج


نوشته شده توسط : منتظر قائم

نظرات دیگران [ نظر]


زمزمه انتظار

شنبه 9 اردیبهشت 91 ساعت 6:30 عصر

آسمان همه‌جا یکرنگ نیست !
آسمانی که خورشیدش تو باشی، آبی‌تر است، حتی اگر گاهی غبار غفلت، سر و رویش را بگیرد.
ما می‌بالیم زیر آسمانی ایستاده‌ایم که ستاره‌هایش امان اهل زمین‌اند
.
آری حضرت خورشید، نامت که بیاید، دل‌مان هری می‌ریزد، بس که دوستت داریم
.
به جمعه‌ها که می‌رسیم، آسمان ما رنگ انتظار می‌گیرد
.
غروب‌هایش که دیگر هیچ
...
آسمان همه‌جا یکرنگ نیست، آسمان ما آبی‌تر است
.


    اَللّهُمَّ عجِّلْ لِوَلِیکَ الْفَرَج


نوشته شده توسط : منتظر قائم

نظرات دیگران [ نظر]


زمزمه انتظار

سه شنبه 5 اردیبهشت 91 ساعت 5:33 عصر

کسی از حس اشتیاق چشم های ما خبر ندارد حتی آسمان، آسمان خودش دل پری دارد این روزها، من از لابلای سرفه هایش صدای یک عمر انتظار را می شنیدم.


صدای سرفه ما اگر نمی آید، نه که نفسمان تنگ نشده نه، ما به آمدنت دل بسته ایم و با این امید روزهایمان را نفس می کشیم و سکوت همیشه علامت رضا نیست این را آسمان مدینه هم می گوید


سالروز شهادت حضرت فاطمه(س) تسلیت عرض می کنم.


اَللّهُمَّ عجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج


نوشته شده توسط : منتظر قائم

نظرات دیگران [ نظر]


چله های انتظار

چهارشنبه 30 فروردین 91 ساعت 10:57 صبح

چهل چله گذشت و منِ چله نشین، باز چشم انتظار چله ‏ای دیگر. چهل قنوت با اشک و ندبه، که بیایی. بیایی و چشمان سرگردانم را آرامش همیشه باشی. آقاجان! این روزها آسمان هم به دیدنت بی‏تابی می‏ کند. خورشید هر روز به امیدی در دل آسمان، سبز می ‏شود و تمام آسمان را می ‏پیماید و در پایان روی زرد و شرمگینش را در دلگیرترین افق ‏ها، در نقاب می‏ کشد و غروب می ‏آید. آسمان در قنوت خویش ستاره‏ ها را و ماه را می ‏آفریند.


مهتاب، گماشته آسمان است شاید شبی نشانی تو را برایش به ارمغان بیاورد.


مهدی جان، ای خواهش همیشه دست‏های رو به آبی آسمان! مولایم، ای بزرگ نشان‏دار بی‏ نشان و ای خواهش جست‏جوهای من در کوچه‏ های انتظار! تو را ندیده‏ ام ولی می‏ دانم وقتی بیایی آسمان، عقده سال‏های انتظار را می‏ گشاید و ما نیز با آسمان و زمین، گام به گامت را خواهیم بوسید.


ای موعود! قاب خالی عکست را بر دیوار خانه خیالم آویخته ‏ام و هر صبح و شام با اشکی که با نام تو معطّر است، غبار از آن برمی‏ گیرم. مولایم، نشسته‏ ام تا بیایی و کشور جانم را پر از بوی مهربانی کنی. می‏ خواهم با دیدن تو، مظلومیت علی را ببینم و نجابت مادرت فاطمه را.


مولایم، بیا و خاکستری‏ های عالم را در هم شکن. بیا و گل همیشه بهارمان باش. بیا تا هزاران هزار جمعه به یمن آمدنت باهم نماز شکر بخوانیم.


مولایم! ای فریاد در گلو خشکیده مظلومان!


مهدی جان، ای باعث التهاب ستاره و ای نور مخفی از نظرها و ای انتظار صبحدمان! باز هم به انتظار خواهم نشست و یقین دارم که تو، خواهی آمد.


آن سوی‏ تر سپیده نشسته است در انتظار صبحدمان گریه می ‏کند.


هر صبح ندبه ‏خوان آمدنت خواهیم بود تا بوی خوب تو ای غایب حاضر، جانمان را جلا دهد.


از پشت کوه‏ ها از لای نیمه باز پنجره‏ های آرزو به دل بر بام خانه‏ ها


چشمان منتظر سوسو زنان وعده‏ای از نور فریاد می ‏زند فریاد از دلی که بشکسته است


و از حنجری که خسته خسته است چشمان منتظر خیس


در انتظار یار فریاد فریاد می ‏زنند «أَمَّنْ یُجیب» خالق یکتا أَمَّنْ یُجیب بوی گل و بار صبحگاه


أَمَّنْ یُجیب خواهش من از تو این دعا تا کی به دشت‏ها تا کی به چهار راه زمان پشت کوه ‏ها


تا کی از لای نیمه باز پنجره ‏های آرزو به دل فریاد برکشم، باز آ، امید آینه‏ ها، بوی یاس‏ها!


باز آ و بر دو چشم منتظرانت قدم گذار.


   اَللّهُمَّ عجِّلْ لِوَلِیکَ الْفَرَج


نوشته شده توسط : منتظر قائم

نظرات دیگران [ نظر]


عیدانه ای برای تو

شنبه 5 فروردین 91 ساعت 10:18 صبح


حاجی فیروز توی کوچه می‌دوید و صدای ساز و آوازش آجر همه خانه‌ها را قلقلک می‌داد.
پیرزن پنجره را باز کرد و بهار را آرام بویید.
دستی به کمر زد و خاکی از روی طاقچه‌ها برداشت.
هفت سینش را روی ایوان چید و لباس‌های تازه‌اش را پوشید.
پیرزن‌،از سر سال، روز و شب منتظر " عمو نوروز"  مانده بود، تا عمو را ببیند و عطر بهار را از وجودش استشمام کند.
پیرزن، هرسال قبل از آمدن "عمو نوروز"  گوشه‌ی سفره می‌نشست و آرام قرآن می‌خواند آن قدر به در خیره می‌ماند تا خواب چشم‌هایش را پر می‌کرد و وقتی بیدار می‌شد می‌دید " عمونوروز"  باز هم آمده و رفته و تا سال دیگر یک دنیا حسرت برای پیرزن باقی گذاشته.
می‌بینی؟
حکایت "عمو نوروز"  درست به تو می‌ماند:
که از سر سال منتظر آمدنت می‌نشینیم و دست به دعا بر می‌دازیم و دانه‌های تسبیح‌مان را پشت سر هم قطار می‌کنیم و نامت را فریاد می‌زنیم... و درست وقتی لحظه‌ی آمدنت نزدیک می‌شود، خواب غفلت فرا می‌گیردمان.
که هرجمعه کوچه‌هایمان را آب و جارو می‌کنیم و گرد و خاک را از وجودمان کنار می‌زنیم و تمام قد به انتظارت می‌مانیم و... غروب که شد با آل‌یاسین‌هایمان قربان صدقه‌ی همه وجودت می‌رویم و وقتی نمی‌آیی دوباره حسرت به دل منتظر جمعه‌ی دیگر می‌نشینیم.
یادمان می‌رود که تو خودت "ربیع الانامی" و بهار واقعی با تو معنا می‌شود.
یادمان می‌رود تو قرآن به دست کنار یکی از همین هفت سین‌ها نشسته‌ای و تک‌تک‌مان را به اسم کوچک یاد می‌کنی و برای خیر و برکت زندگی‌مان توی سال جدید، دعا می‌کنی.
یادمان می‌رود که هفت‌سین تو هنوز یک سین بزرگ کم دارد و سیصد و سیزده یار جوانمردت کمر همت نبسته‌اند.
تو خودت بهاری!
هر کجا که قدم می‌گذاری بهار را بارور می‌کنی.
امسال اگر آمدی و کنار هفت‌سین‌مان نشستی و ما هنوز خواب بودیم، برای بیداری‌مان زیاد دعا کن.
قول می‌دهیم بیش‌تر از هر سالی برای قدم‌های بهاری‌ات لحظه شماری کنیم.
...حاجی فیروز توی کوچه می‌دود و صدای ساز و آوازش آجر همه خانه‌ها را قلقلک می‌دهد.
پیرزن تازه از خواب پریده بود و جای قدم‌های " عمو نوروز"  بذر گل همیشه بهار می‌پاشید...


تو بیایی بهار خواهد شد
دیگر این روزگار یار خواهد شد



اَللّهُمَّ عجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج


نوشته شده توسط : منتظر قائم

نظرات دیگران [ نظر]


امامتت مبارک آقا!

شنبه 15 بهمن 90 ساعت 10:56 صبح

آن‌جا، روبروی قبله، تابوتی آرام و باصلابت خوابیده است و رفتنش توی دنیای پر دست‌اندازمان، رخنه‌ای دیگر باقی گذاشته.

این‌جا جماعتی منتظرند، تا بیایی و بر تابوت نماز بگذاری و امامتت را به همه اعلام کنی.
امام شده‌ای تا گردش خورشید فقط به دور خال لب‌های تو باشد.
امام شده‌ای تا قرار آسمان‌ها و زمین، به برکت وجود تو باشد.
امام شده‌ای تا بلای شیعه به واسطه‌ی دعاهایت از آن‌ها رفع شود.
امام شده‌ای برای صبوری!
تا برای شیعه‌ات اشک بریزی و به جایش استغفار کنی.
تا توی قنوت‌هایت تک‌تک‌شان را به اسم کوچک یاد کنی و برای سعادتشان دعا بخوانی.
تا قرض‌شان را بدون آن که بفهمند ادا بکنی.
تا با دعاهایشان آمین بگویی و وقت سکوت‌شان از آن‌ها یاد کنی.
تا وقتی ناخوش احوال‌اند به عیادت‌شان بروی و وقتی ملک‌الموت به سراغ‌شان آمد، توی تشییع جنازه‌شان شرکت کنی و زیر تابوت‌شان را آرام و بی‌صدا بگیری و بلند لا اله الا الله بگویی.
دنیا آماده باش قدم‌هایت است!
شیعه به یمن آمدنت، وجودش را آذین بسته...
صبح‌ها قبل از طلوع آفتاب صدای عهد بستنشان را می‌شنوی، وقتی لابه‌لای اشک‌هایشان تو را آرزو می‌کنند: "اللهم ارنی الطلعه الرشیده"
نیت‌هایشان را می‌بینی! وقتی نگران سلامتی تو‌ اند و سکه‌ای توی صندوق صدقات می‌اندازند.
قدم‌هایشان را می‌شماری، وقتی برای جمعه، اول وقت به سمت مسجد می‌دوند و آمدنت را با هم می‌خواهند.
شال مشکی‌شان را دعا می‌کنی... وقتی توی دسته‌های عزاداری جدت حلقه می‌زنند و مویه می‌کنند.
قرآن به سرگرفتن‌های ماه رمضانشان را دوست داری. وقتی تو را واسطه می‌کنند تا ضامن ندانم کاری‌‌هایشان باشی.
آن جا...
روبروی قبله تابوتی آرام و با صلابت خوابیده است...
و رفتنش...
یک دنیا امانت روی دوش تو گذاشته است.
یک دنیا صبوری و یک دنیا مستوری!
آقا!  امامتت مبارک...!



    اَللّهُمَّ عجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج



نوشته شده توسط : منتظر قائم

نظرات دیگران [ نظر]


آقای ثانیه ها

شنبه 10 دی 90 ساعت 6:0 عصر

آقای ثانیه‌ها!
آیا از سرزمین یاس‌ها آمده‌ای که عطر نفس‌هایت از فرسنگ‌ها جانمان را می‌نوازد؟!
یا از سرزمین آیینه‌ها آمده‌ای که صداقت در کلامت موج می‌زند...؟!
چشمان پرگناه ما هرگز تو را ندید، امّا با قلبمان تو را همیشه احساس می‌کنیم.


سلالة زهرا!
از دل‌تنگی زیاد گفته‌ایم و زیاد شنیده‌ای امّا مسئله این است آیا باور کردنش برایت آسان است یا دشوار!


آقای لحظه‌های پرالتهاب من!
جهان در پشت میله‌های زندان «چه کنم» گرفتار است و زمین با همه‌ی وجود خود «ظهر الفساد فی البرّ و البحر بما کسبت أیدی الناس» را احساس می‌کند.


مهربان‌تر از باران!
کودکان فقیری را در سرزمین‌های غنی غارت شده بارها دیده‌ام که حتی به اندازه یک نفس کشیدن به آینده امیدی ندارند. فرزندانی که از درد لاغری و گرسنگی به سادگی می‌شود دنده‌های نازک آنها را شمرد.


عزیزفاطمه!
من مادرانی را دیده‌ام که فرزندان خود را در قنداقه‌ای پر از گل‌های سرخ می‌پیچند امّا به جای گهواره آنها را در گوری سرد می‌نهند.


تنهاترین مرد خدا!
من تازه عروسان بیوه شده و عمر یک روزه‌ی نوزادانی را که سال‌ها در انتظارشان بوده‌اند، می‌فهمم. من چنگال‌های بی‌رحم نامردان عالم که بر جوانی جوانان ما چنگ می‌اندازد را می‌بینم. من قلم‌هایی را که تو را افسانه می‌خوانند، می‌دانم.


یاور افلاکی من!
انگار حنجره هنجارهای اسلام را غبار حرص و غفلت مسلمان آزار می‌دهد و من هنوز هم متحیّرم که خدا چقدر صبور است!


شاهد دادگاه عدل!
بگذار تا اعتراف کنم که اگر به اندازه‌ی جرعه‌ای عاشقت بودیم می‌آمدی. نیستیم که نمی‌آیی.
حکومت عشق در مملکتی برپا می‌شود که مردمش عاشق باشند، آری ما فقط عاشقی را «شعار» داده‌ایم و بس.
مهربانا! مگذار تسبیح نگاهمان از فرط جدایی دانه دانه شود...



   اَللّهُمَّ عجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج



نوشته شده توسط : منتظر قائم

نظرات دیگران [ نظر]


باز هم دلم هوای تو را کرده است

دوشنبه 28 آذر 90 ساعت 2:43 عصر

باز دلم هوای جمعه کرده است ...


هوای انتظار یار ،


باز پشت پنجره انتظار نشسته ام تا خورشید عدالت از پشت ابر غیبت ظهور کند و هزاران دیده مشتاق را به نور قامت رعنایش منوّر کند ...


باز به دور دست ها می نگرم تا صدای شیهه اسبِ آن تک سوار عشق به گوش رسد ....


دلم تنگ توست ای سوار انتظار !


دلم تنگ آرامش است


و آرامش یعنی آمدن رویای انسان های مشتاق و شیدا .


آرامش یعنی حضور .


 


باز دلم هوای جمعه کرده است .


                                جمعه حضور ...


و زمزمه همیشگی دلهای منتظرت


باز بر لبها جاری است ...


         دل به داغ بی کسی دچار شد


                                               نیامدی ...


               چشم ماه و آفتاب تار شد


                                              نیامدی ...


                       سنگهای سرزمین من در انتظار تو
                                     زیر سم اسبها غبار شد


                                     نیامدی ...


ای بلندتر زکاش و دورتر زکاشکی
        
  روزهای رفته بیشمار شد


                                      نیامدی ...


 


عمر انتظار ما حکایت ظهور تو
                      قصه بلند روزگار شد  


                                        نیامدی ...



اَللّهُمَّ عجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج



نوشته شده توسط : منتظر قائم

نظرات دیگران [ نظر]


ردّ پایت

شنبه 26 شهریور 90 ساعت 11:37 صبح

تماشا کن به عشق تو، دل از گناه برگشته
روی قامت معراجم، هلال ماه برگشته


ندیدمت ولی یک عمر لبم اسم تو رو خونده
که از هر طرفی میرم یه ردّ پا ازت مونده


دلم می‌خواد کنار تو تو خلوت خودم باشم
تو در خیال من باشی که بی‌خیال دنیاشم


ندیدمت ولی یک عمر لبم اسم تو رو خونده
 که از هر طرفی میرم یه ردّ پا ازت مونده



اَللّهُمَّ عجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج


نوشته شده توسط : منتظر قائم

نظرات دیگران [ نظر]


بارالها! در ظهورش نظری کن

شنبه 12 شهریور 90 ساعت 8:46 صبح

چه شود که در همین نزدیکی، حرفی از جنس دعا، کسی از جنس شفا، بر دل یخ زده ما مهمان شود و روزی از روز خدا، مژده وصلش دهند هم به زمین هم به سماء. کاش غم‌کده، ویرانه و شمع دل، گرد جمالش، پروانه شود. آید از ره گل نرگس، گل طاها که جهان منتظر روز ظهورش باشد و زمین، منتظر ناز قدمش و سماء، محو جمال پر نورش. خواهد آمد مه تابان، کز جمالش، شرم کند ماه آسمان. بارالها! در ظهورش نظری کن که همه تشنه بوی گل یاسیم، پر از حس نیازیم و به بلندای عدالت، محتاج. به تبسم به کسی محتاجیم تا با آمدنش دلها از نور وجودش روشنی و به یمن دل سر سبزش، شادی گیرند.




اَللّهُمَّ عجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج




نوشته شده توسط : منتظر قائم

نظرات دیگران [ نظر]


   1   2      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ

درحکایت فراق ما تمام شدیم
زمزمه انتظار
زمزمه انتظار
چله های انتظار
عیدانه ای برای تو
امامتت مبارک آقا!
آقای ثانیه ها
باز هم دلم هوای تو را کرده است
ردّ پایت
بارالها! در ظهورش نظری کن
دلنوشته ای به مولام
[عناوین آرشیوشده]