اصل اين صفحه داری هاباز ميگردد به همان بغضی که بر گلو چنگ انداخته بود از بچگی. و همهاش بهانه است برای اینکه دلِ بیتاب مدتی سردوانده شود به بحث و لفظ و کمتر بیتابی کند. گرچه هنوز گهگاه که ناغافل غیبش میزند، میبینیم در غربت غیبت، خیره، چشمِ خشکیده بر انتهای افق دوخته، نشسته، دست زير چانه. منتظر. باز دستش را میگیریم که: بلند شو. انتظار در عمل است و او باز سری تکان میدهد که میدانم. و بر میخیزد. از تلاشمان هیچ کم نمیگذاریم. اما آخر... آخر دیگر همه فهمیدهایم که آقا! فقط کار خودتان است...
: درباره خودم :
منتظر قائم[139] گفتم بنويسم به ياد تو،
يادم آمد که پيشتر از غافلان بوده ام .
گفتم بنويسم با عشق به تو،
يادم آمد هنوز عاشق نشده ام.
گفتم پس بگذار کمي باخورشيد باشم براي طلوع،
يادم آمد که من سالها پيش غروب کرده ام.
گفتم پس بگذار کمي دعا کنم براي آمدنت.
گفتم:
اللهم عجل لوليک الفرج.