سلام. حال من خوب نيست، اما هميشه براي سلامتي شما، دعا ميکنم. مدتي است که همه را از خود، بيخبر گذاشتهايد.
هرسال که نرگس باغ، شکوفه ميدهد، آنها هم به خود وعده ميدهند که امسال ميآيي.
مژده اي دل که مسيحا نفسى ميآيد
که ز انفاس خوشش بوى کسى مىآيد
از غم هجر مکن، ناله و فرياد که دوش
زدهام فالى و فريادرسى مىآيد
نمىدانم چرا آسمان بخيل شده است، نمىبارد. زمين سنگدلى مىکند، نمىروياند. ماه و خورشيد، چشم ديدن همديگر را ندارند. خيابانها پر از غولهاى آهنى شدهاند. کوچهها امن نيستند. مردم، جمعههاى خودشان را به چند خنده تلخ مىفروشند. هيچ حادثهاى ذائقهها را تغيير نمىدهد. مثل اينکه همه سنگ و چوب شدهايم.
عجيب است! دامادها از حجله مىترسند. عروسيها را در کوچههاى بنبست، مىگيرند. اذان، رنگ پريده به خانهها مىآيد. نماز، زمينگير شده است. رمضان، مهمان ناخوانده را مىماند که سرزده، بزم سيران را بر هم مىزند. از روزه در شگفتم که چرا افطار را خوش نمىدارد. حج، هزار زخم از خار مغيلان بر تن دارد. جهاد، بهانهگير شده است. آدمها، کيسههايى پر از خمس و زکات، به ديوارهاى گورشان آويختهاند. نپرس موريانهها، چه به روزگار مسجد، آوردهاند. از همه تلختر اينکه، عصرهاى جمعه، کمتر دلمان مىگيرد.
نمىدانم وقتى اين نامه را مىخوانيد، کجا ايستادهايد؟ هرجا که هستيد، زودتر خودتان را برسانيد. از بس شما را نديدهايم، چشمانمان هرزه شده است. بيم دارم اگر چندى ديگر بگذرد، ندبهخوانهاى مسجد، کمتر شوند. آدمها همه ديرباور شدهاند، و زودرنج. بهانه مىگيرند. مىگويند: «او نيز ما را فراموش کرده است!» اما من مىدانم که شما، همه را به اسم و رسم و نيت، به ياد داريد.
دوست دارم باز برايت بنويسم. اما يادم آمد که بايد به گلدانها آب بدهم. مادرم گفته است، اگر به شعمدانيها آب بدهم، آنها براي آمدن تو دعا مىکنند. راست مىگويد. از وقتى که مرتب آبشان مىدهم، دستهاى سبزشان را به سوى آسمان گرفتهاند.
هنوز هم تفأل مىزنم. پيش از نوشتن اين نامه، فال زدم. آمد:
ديرى است که دلدار پيامى نفرستاد
ننوشت سلامى و کلامى نفرستاد
صد نامه فرستادم و آن شاه سواران
پيکى ندوانيد و سلامى نفرستاد
والسلام
اَللّهُمَّ عجِّلْ لِوَلِيِّکَ الْفَرَج
نوشته شده توسط : منتظر قائم
ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ