يک نامه به يک دوست‏ - صداى پاى مهدى می‌آید

+ يک نامه به يک دوست‏

جمعه 29 ارديبهشت 1385 ساعت 6:0 صبح

سلام. حال من خوب نيست، اما هميشه براي سلامتي شما، دعا مي‌‌‏کنم. مدتي است که همه را از خود، بي‌خبر گذاشته‏ايد.


هرسال که نرگس باغ، شکوفه مي‌‏دهد، آن‌ها هم به خود وعده مي‌‏دهند که امسال مي‌‏آيي.


مژده ‏اي دل که مسيحا نفسى مي‌‏آيد


که ز انفاس خوشش بوى کسى مى‏آيد


از غم هجر مکن، ناله و فرياد که دوش‏


زده‏ام فالى و فريادرسى مى‏آيد


نمى‏دانم چرا آسمان بخيل شده است، نمى‏بارد. زمين سنگدلى مى‏کند، نمى‏روياند. ماه و خورشيد، چشم ديدن هم‌ديگر را ندارند. خيابان‌ها پر از غول‌هاى آهنى شده‏اند. کوچه‏ها امن نيستند. مردم، جمعه‏هاى خودشان را به چند خنده تلخ مى‏فروشند. هيچ حادثه‏اى ذائقه‏ها را تغيير نمى‏دهد. مثل اينکه همه سنگ و چوب شده‏ايم.


عجيب است! دامادها از حجله مى‏ترسند. عروسيها را در کوچه‏هاى بن‏بست، مى‏گيرند. اذان، رنگ پريده به خانه‏ها مى‏آيد. نماز، زمين‏گير شده است. رمضان، مهمان ناخوانده را مى‏ماند که سرزده، بزم سيران را بر هم مى‏زند. از روزه در شگفتم که چرا افطار را خوش نمى‏دارد. حج، هزار زخم از خار مغيلان بر تن دارد. جهاد، بهانه‏گير شده است. آدم‌ها، کيسه‏هايى پر از خمس و زکات، به ديوارهاى گورشان آويخته‏اند. نپرس موريانه‏ها، چه به روزگار مسجد، آورده‏اند. از همه تلخ‏تر اينکه، عصرهاى جمعه، کمتر دلمان مى‏گيرد.


نمى‏دانم وقتى اين نامه را مى‏خوانيد، کجا ايستاده‏ايد؟ هرجا که هستيد، زودتر خودتان را برسانيد. از بس شما را نديده‏ايم، چشمان‌مان هرزه شده است. بيم دارم اگر چندى ديگر بگذرد، ندبه‏خوان‌هاى مسجد، کمتر شوند. آدم‌ها همه ديرباور شده‏اند، و زودرنج. بهانه مى‏گيرند. مى‏گويند: «او نيز ما را فراموش کرده است!» اما من مى‏دانم که شما، همه را به اسم و رسم و نيت، به ياد داريد.


دوست دارم باز برايت بنويسم. اما يادم آمد که بايد به گلدان‌ها آب بدهم. مادرم گفته است، اگر به شعمداني‌ها آب بدهم، آنها براي آمدن تو دعا مى‏کنند. راست مى‏گويد. از وقتى که مرتب آبشان مى‏دهم، دستهاى سبزشان را به سوى آسمان گرفته‏اند.


هنوز هم تفأل مى‏زنم. پيش از نوشتن اين نامه، فال زدم. آمد:


ديرى است که دلدار پيامى نفرستاد


ننوشت سلامى و کلامى نفرستاد


صد نامه فرستادم و آن شاه سواران‏


پيکى ندوانيد و سلامى نفرستاد


والسلام


اَللّهُمَّ عجِّلْ لِوَلِيِّکَ الْفَرَج


نوشته شده توسط : منتظر قائم

نظرات ديگران [ نظر]



ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[4/6/1387- 4:11 ع] امشب خودي نشان بده تا...
[1/6/1387- 7:0 ص] يعني امروز آقا مياد؟
[27/5/1387- 8:0 ص] تولدت مبارک
[26/5/1387- 1:44 ع] شعبان ماه انتظار منتظر
[21/5/1387- 10:0 ص] مزد عاشقي
[18/5/1387- 7:0 ص] تو خواهي آمد
[14/5/1387- 1:0 ع] فطرس
[6/5/1387- 10:15 ص] پس کي؟ کدامين جمعه نقاب انتظار را بر ميداري؟
[23/4/1387- 12:31 ع] سفري از دل تا دلدار
[25/3/1387- 10:20 ص] آقاي من، ما را ببخش که بدجوري اهل کوفه شدهايم.
[17/3/1387- 7:2 ع] صلي الله عليک ايتها الصديقه الشهيده
[15/2/1387- 1:5 ع] سامان غزل‏هايم بيا
[7/2/1387- 3:27 ع] جاده انتظار
[30/1/1387- 6:47 ع] عصر جمعهتان به خير آقا
[9/1/1387- 9:0 ع] باز هم جمعه اي ديگر
[آرشيو شده ها]